أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

82

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

طاعت ريزهء او ساختند ، تا با او غم ادبار خود مىگسارد . تو به چنگال حرص درآويختى ، و مىگويى آن خود مرا مىشايد ، و اين نيز « 1 » مىبايد ، و او مىگويد « 2 » چون « 3 » تو از من اين « 4 » بستانى ، من از تو دين « 5 » بستانم . اشارت : دنيا او « 6 » را قرارگاهست « فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ . » « 1 - » و ترا گذرگاه است « الدنيا قنطرة فاعبروها و لا تعمروها . » « 7 » ترا از نعمت او مباح به قدر زاد و توشه آمد . گفتند ازو « 8 » زاد آخرت بردار و ما بقى « 9 » به او « 10 » گذار « 11 » . ترا فرستادند « 12 » تا برگ راه كنى ، تو درو خود را مى « 13 » مسكن و جايگاه كنى . ترا فرستادند تا چهار گز به زمين فروروى « 14 » ، تو مى « 15 » چهل گز « 16 » از بالاء زمين « 17 » برآرى . « 18 » ترا گفته‌اند « 19 » آخرت را آبادان كن كه دنيا را مى « 20 » زوال آيد ، تو مىگويى دنيا آبادان كنم دينم خراب مىشايد . اى كسى كه به هرزه عمر خود « 21 » بگذاشته‌اى ، تا زيادت از توشه برداشته‌اى ، و بدان سرا و كوشك برافراشته‌اى ، و خود را از مقيمان پنداشته‌اى ، تا در فتن خود حق « 22 » را باور نداشته‌اى . شعر اى دو صد خانه « 23 » به رنگ و نقشها بنگاشته * و ان در و ايوان او را در هوا افراشته من همىبينم ترا فردا ازو « 24 » بيرون شده * و آن به حسرت در ميان دشمنان بگذاشته

--> ( 1 ) - + هم ( 2 ) - گويد ( 3 ) - اگر ( 4 ) - تو دنيا از من ( 5 ) - من نيز دين از تو ( 6 ) - ابليس ( 7 ) - از « فاعبروها . . . » ندارد ( 8 ) - از دنيا ( 9 ) - باقى بابليس ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - بگذار ( 12 ) - + تا زاد و توشه بردارى نه كاخ و باغ را گوشه بردارى ترا فرستادند ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - برى ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - بردارى ( 19 ) - گفتند ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - به حق ( 23 ) - گوشه ( 24 ) - از آن ( 1 - ) سورهء حجر / 37 - 38